تبليغاتX
 شاید محال نیست000

آغازی دوباره باید...

 

از خونه بی هیچ هدفی زدم بیرون. دلم گرفته اما نه...
این شادی درونمِ که داره از تو خفه میشه،احساس میکنم موفق شدم [هرچند هر چی فکر میکنم نمیتونم بفهمم این شادی واسه چیه !!] انگار تونستم زنجیر ها رو پاره کنم، انگار تونستم از مشت دنیا که من رو میفشرد رها بشم. شاید اینا فقط یه تصور احمقانست اما من شروع کردم یعنی میخوام شروع کنم ،زندگی رو از نو، با یه رنگ دیگه آغاز کنم.

دلم میخواد فریاد بکشم، از تپه های شیان بالا میرم تا یکم خلوت کنم. از کیفم شاملو رو برمیدارم و بازش میکنم:

زیبا ترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند ترانه ای بیهوده میخوانید.

 


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت


سهراب ،گفتي چشمها را بايد شست! شستم ولي ...
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي ...
گفتي زير باران بايد رفت!رفتم ولي ... ولي او نه چشمهاي خيس و شسته ام را ، نه نگاه ديگرم را هيچكدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده.

هديه


من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي همزبان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت


فریاد من همه گریز از مرگ بود!

 

دلم میخواهد پیچکی باشم که حصار تنهایی را درمی نوردد و تا اوج آسمان قد می افرازد.
دوست دارم درختی باشم تا جوانه هایم با روییدنشان بر وجودم نوید بهار و پایان سرما را دهند.
کاش کبوتری نامه رسان  باشم که بر همگان صلح و دوستی را نوید دهد.
یا شاید پرستویی که با طنین صدایش پری عشق را که سالهاست به خواب رفته بیدار کنم.
دلم میخواهد شبنمی بر گلبرگ نیلوفری باشم یا آنکه قطره ای بر لب تشنه ای در کویر .
اما حال... حال که یک انسانم میخواهم تنها "خود" باشم...

من هنوز زنده ام!! 


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


تنها برای تنهایی های من!

 

ساعت برای سومین بار ۱۲ نیمه شب را مینوازد.من همچنان بر صندلی خاک خورده ام که سالیان کوتاه بی منتها این جسم رنج دیده ام را تحمل نموده جلوی پنجره ماتم زده نشسته ام.

به رقص برفها و نی لبکی که آسمان مینوازد می نگرم.
عکس کوچکت را که برایم دنیایی از حضور توست و روزها و شب ها را با آن سپری نموده ام سخت بر سینه ام میفشارم.
هنوز هم فضا از نبودت سرد و سرشار از تنهایی ها و دل شکستگی های من است.
آنقدر سرد که گویی این قلب دردمند پینه خورده ام دیگر توان تپیدن ندارد.

با نگاه به عمق تاریکی لحظه ای را به خاطر می آورم که این احساس خلا احساس زنده بودن را در آغوش تو تجربه نمودم.آن لحظه که در میان بازوانت زندگی را تجربه کردم و در حرارت تنت گداختم همچون حال حتی تاب نفس کشیدن هم نداشتم اما نه از برای خم شدن کمرم زیر رگبار تنهایی و مصیبت بلکه آن لحظه احساس کردم تنها حضورت و نبودت فاصله تپیدنی ست...!!!

  اما اکنون این احساس همچون کابوسی بر من رخت افکنده...


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت


به یاد داری...؟

 

به یاد داری روزی را که گرم از حضورمان برف های سرد تنهایی را ذوب نمودیم؟
به خاطر می آوری لحظه ای را که برگهای تک سپیدار باغچه مان را نوید بهاری
دیگر دادیم؟

به یاد دارم روزی را که در کنار یکدیگر دستانمان را به باد سپردیم و کوچه های
تنهایی را طی نمودیم. اما نمیدانم... نمیدانم و هرگز نخواهم فهمید که آن
طوفان سرکش چگونه با تازیانه های خود دستانمان را جدا نمود و خاطره هامان
از هم گسیخت و چون برگهایی از تاریخ به فراموشی سپرده شدند.

دیگر تپش ثانیه های تنهایی آزارم نمیدهد زیرا که من تو را درتارو پود حریر وجود خود
یافته ام.
دیگر نبود زنگ صدایت و این سکوت تلخ ناقوس مرگ را نمی نوازد زیرا که من
طنین صدایت را با تمام وجودم به ذهنم سپرده ام.

غروب روزهای دلتنگی دمی حافظ را در آغوش میگرم و به یاد تمام غزلهایی
که برایت میخواندم لحظه ای چند خود را غرق در آن میکنم.

اکنون بی حضورت قناری خانه خاموش شده و سپیدار باغچه پژمرده تر از هر
لحظه تشنه است تشنه حضورت.
اما  من ایمان دارم به شکفتن بهار و من این زمستان تنهایی را با این امید
سپری میکنم.  



 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


بهار شکفتنت مبارک شاهد گذشته من

 

وقتی مهتاب از پیچک های باغچه امید بالا میرود
                                                                 تو درقلب من شکوفا میشویی

تویی که از شاخه گل زیباتری

سالروز به گل نشستنت را  با هزاران شاخه گل یاس و مریم
                                                                               و قلبی پر از عشق و دوستی

                                                                                                 شادباش میگویم.


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


تقديم به 000(او که به تاریخ پیوست)

 

قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهای جاریم قاصدکی آمد ،در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...

کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق، از من، از ما، از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.

کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را

... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم نام زيبايت را حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...

بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .

عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.

 اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...


آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست
              من دگر به پایان نیندیشم *** که همین دوست داشتن زیباست


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت


 

 

تو را دوست دارم

 

تو را به جای
همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

 

                                                  پل الوار


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


پرنده گم گشته

 

کتاب رو جلوم باز میکنم،سعي ميكنم حواسم رو متمركز كنم.
اولين جمله رو ميخونم:
                               "چرا بايد زندگي بشر در عصر دانايي با چنين مشكلاتي مواجه باشد؟"

دوباره افكار از هم گسيخته پريشونم جلوي چشام مانور ميرن،تو ذهنم يه دنيا حرف نگفته
فرياد ميكشن،احساس ميكنم دارم خفه ميشم.
جلوي پنجره ميرم تا شايد عطر ريحون و ياس از اين شهر ريا كه هر كس در پي هيچه عبور كنه،
با باز كردن پنجره بوي تعفن،بوي تنهايي،بوي خون فضا رو پر ميكنه و يادم ميندازه كه تو دنيايي 
 زندگي ميكنم كه ديگه "ما"معني نداره،كه ديگه محبت و عشق و صلح رنگ باختن.

واقعا من كجاي زندگي ايستادم؟
                                              اصلا دوستي و عشق يعني چي؟

با گذر اين سوال از ذهنم ته دلم خالي ميشه.
                                                         ميترسم

ميترسم كه اين لغات براي هميشه از واژه نامه انسانها حذف و فراموش بشه.
                                             


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


تنهاييي و ديگر هيچ

 

در فریاد غریبانه شبهای بی کسی تنها امید بودنم تو هستی

            در آخرین سکوت لحظه های تنهایی تنها نشانه وجودم تو بودی

                        میان ناله های شبانه درونم، صدای قلبم را تو شنیدی

                                  در هجوم تلخ دردها تو بودی ...........فقط تو

ای ناجی لحظه های بی کسی نجاتم بده

                                            نجاتم بده

                                                        نجاتم بده


 

نوشته شده توسط سمانه(نغمه) در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting JavaScript Codes